اینم عکس دخمل عمو
نیاز....
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار امدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا
دوست بدارد
من او را دوست داشتم .
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من اغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن....![]()
بي آن که در جستجوي قافيه باشم
و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم
در اين شب ها که گويند عزيزترين شب هاي خداست
مي خواهم از تو بگويم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري
با ساده ترين کلمات
همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد
مي خواهم بگويم دوستت دارم
امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم
نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم
و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدي صادق
از اعماق جاني سوخته
با چشماني باراني
مي خواهم بگويم دوستت دارم
و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
يکسره خواهد گفت:
دوستت دارم
ممنون که منو تحمل می کنین.....
تقدیم به همه که وب نوشته منو می خونین...
اين شعر را براي تو ميگويم
در يك غروب تشنه تابستانچون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم .....
زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ..
چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

ilove you
گنجشک خانم در جواب گفت:
i dont love you
خلاصه این بنده خدا هی ناز می کشید و می گفت
ilove you
و اون یکی هم می گفت:i dont love you- i hate you
خلاصه گنجشک آقا گفت از چه
ترفندی استفاده کنم
که جواب بده ؟؟
گفت آهای خانم !!فکر نکن به ما رخ نشون نمیدی من گنجشک الکیی هستم ها!!!

من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور
تا این را گفت روایت میگه
(فضحک سلیمان من کلامه)
حضرت سلیمان (
علی نبینا و آله و علیه السلم)ا
از کلام گنجشک خنده اش گرفت
و دستور داد این دو را بیارن پیش حضرت و اومدند
حضرت رو به گنجشک آقا گفت ببینم تو بودی می گفتی که تاج و تخت ما را بر می داری و می ذاری اونور؟؟؟
گنجشک آقا گفت:آقاجان بابا من یک غلوی اومدم شما بیا و آقاییت را ثابت کن و ما را ضایع نکن
حضرت فرمودند باشه حالا بگو ببینم چیه جریان؟؟
گفت والله این زنمه از امروز صبح هر چی بهش میگم جواب میده:i dont love you
از حضرت خواست تا وساطت کنه و این را حل و فصل کنه
حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرده خوبیه چرا بهش رخ نشون نمیدی؟؟
گنجشک خانم گریه کرد و گفت :آقا جان این دروغ میگه!!
این هم من را دوست داره و هم یک گنجشک دیگه را
؟از شما که پیغمبری می پرسم:یک دل و دو محبت میشه؟
تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان)
کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و
(بکی سلیمان اربعین صباحا)
حضرت چهل روز گریه کرد و گوشه گرفت و تاج و تخت را ول کرد و رفت تو بیابان
و بلند میگفت:
خدایا گنجشکی به خاطر اینکه عاشقش در دلش محبتی غیر از محبت معشوق دارد به او اعتنا نمی کند
حال من از تو چگونه انتظار محبت داشته باشم در حالی که خود تو می دانی هزاران محبت دیگر در دل من است
پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن
حالاااااااااااااااااااااااااا
آی آقا
آی خانم
جوان
چطور میگی خدا جون i love you در حالی که خودت می دونی غیر خدا چند میلیون محبت در دلت هست است؟؟
اگه می بینی که خیلی درها یه وقتایی بسته میشه
اگه یه وقتایی دیدی محبتت به خدا کم شده
بدون تقصیر خودته
دارم دلی و دارد هر گوشه اش هوایی
چون خرقه گدایان هر گوشه اش زجایی
خودشون گفتند دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
از خودت می پرسم دلی که بر خلاف میل معشوق واقعی(خدا )محبت یک معشوق مجازی(boy friendیاgirl friend )باشه آیا باز هم باید منتظر محبت معشوق واقعی بود؟؟
فقط اینقدر بگم که خدا را با این عیار ها نباید سنجی
ای از اون روزی که خدا بگه:i dont love you(اخصئوا) برو گمشو

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن ها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: «من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن ها را بسازم.»
تولدش مبارک
دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود:
جمع كردن اسباب بازي هايم...................1000تومان
تميز كردن اتاقم..................................1000 تومان
مرتب كردن تختخوابم..........................1000 تومان
نگهداري از برادر كوچكترم....................500 تومان
چيدن ميزغذا......................................1000تومان
كمك براي گردگيري خانه.......................500 تومان
جمع كل...........................................6000 تومان
مادر برگه را با دقت خواند، سپس زيرآن نوشت:
نه ماه نگهداري از تودر بدنم....................مجاني
نگهداري از تو بعد از تولد......................مجاني
خواندن لالايي براي تو...........................مجاني
غذا دادن به تو......................................مجاني
پرستاري ازتودرزمان بيماري..................مجاني
بردن و آوردن تو از مدرسه.....................مجاني
و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت:
تسویه شد