تبليغاتX
castelan of die

castelan of die

اینم عکس دخمل عمو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 20:33  توسط حامد   | 

نیاز

 

نیاز....

 وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا

دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من اغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن....

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 11:56  توسط حامد   | 

مي خواهم از توبگويم



بي آن که در جستجوي قافيه باشم


و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم


در اين شب ها که گويند عزيزترين شب هاي خداست


مي خواهم از تو بگويم


از تو که عاشقانه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري


با ساده ترين کلمات


همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد


مي خواهم بگويم دوستت دارم


امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم


نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم


و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم


فقط ساده و با صداقت


همراه با شاهدي صادق


از اعماق جاني سوخته


با چشماني باراني


مي خواهم بگويم دوستت دارم


و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد


من تقدس عشقت را


بر کرامت وجودم نشانده ام


و اگر سراسر وجودم زبان باشد


يکسره خواهد گفت:


دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:8  توسط حامد   | 

شعری برای تو

بی مقدمه اومدم .............

ممنون که منو تحمل می کنین.....

تقدیم به همه  که  وب نوشته منو می خونین...

اين شعر را براي تو ميگويم

در يك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم آغاز
در كهنه گور اين غم بي پايان
اين آخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در آسمان شباب تو
بگذار سايه من سرگردان
از سايه تو دور و جدا باشد
روزي به هم رسيم كه گر باشد
كس بين ما نه غير خدا باشد
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
ميسايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خنديد
بر طعنه هاي بيهده ‚ من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
چشمان بيگناه تو چون لغزد
بر اين كتاب در هم بي آغاز
عصيان ريشه دار زمانها را
بيني شكفته در دل هر آواز
اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدرتر ز خار بيابانند
اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ و ريا كاري
در آسمان تيره نمي بينم
نوري ز صبح روشن بيداري
بگذار تا دوباره شد لبريز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود كه پرده بر اندازم
از چهر پاك حضرت مريم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامي
در سينه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضاي تيره زندانست
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده ز دردم را
مي سايم از اميد بر اين در باز
انگشتهاي نازك و سردم را
با اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:49  توسط حامد   | 

نمی نویسم

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم ....

                                 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......

             چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم .....

                                  زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ..

                      چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

لعنت به عشق و عاشقی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:23  توسط حامد   | 

درکلاس محبت پشت نیمکت های صمیمیت درس عشق ودوستی ویکی شدن راآغازکردیم
حال به آخرین درسش رسیدیم درسیکه خوبست توهم آن رابدانی
عشق بایدورزیدبه همسفرزندگی وبایدماندگاربوددرقلب یاران
پس ای دوست! ای مهربان! ای همسفر! همیشه به یادتوخواهم بودوهیچ گاه تورافراموش نخواهم کرد             
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:13  توسط حامد   | 

گنجشک میگوید...من دوستت دارم.حتما بخوانید

روز دو گنجشک یکی آقا و یکی خانم در کنار هم زندگی می کردند و یه روز گنجشک آقا به گنجشک خانم از روی محبت گفت:23.gifilove you23.gif

گنجشک خانم در جواب گفت:22.gifi dont love you22.gif

خلاصه این بنده خدا هی ناز می کشید و می گفت23.gif23.gifilove you

و اون یکی هم می گفت:i dont love you- i hate you

خلاصه گنجشک آقا گفت از چه8.gif ترفندی استفاده کنم 8.gifکه جواب بده ؟؟

گفت آهای خانم !!فکر نکن به ما رخ نشون نمیدی من گنجشک الکیی هستم ها!!!

http://foto.ir/Photos/Gallery/13205.jpg

من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت  حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور

تا این را گفت روایت میگه12.gif(فضحک سلیمان من کلامه)12.gifحضرت سلیمان (16.gifعلی نبینا و آله و علیه السلم)ا16.gifاز کلام گنجشک خنده اش گرفت12.gif و دستور داد این دو را بیارن پیش حضرت و اومدند

8.gifحضرت رو به گنجشک آقا گفت ببینم تو بودی می گفتی که تاج و تخت ما را بر می داری و می ذاری اونور؟؟؟8.gif

2.gifگنجشک آقا گفت:آقاجان بابا من یک غلوی اومدم شما بیا  و آقاییت را ثابت کن و ما را ضایع نکن2.gif

8.gifحضرت فرمودند باشه حالا بگو ببینم چیه جریان؟؟7.gif

گفت والله این زنمه از امروز صبح هر چی بهش میگم جواب میده:i dont love you

از حضرت خواست تا وساطت کنه و این را حل و فصل کنه

حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرده خوبیه چرا بهش رخ نشون نمیدی؟؟

3.gifگنجشک خانم گریه کرد و گفت :آقا جان این دروغ میگه!!3.gif

3.gifاین هم من را دوست داره و هم یک گنجشک دیگه را3.gif

؟از شما که پیغمبری می پرسم:یک دل و دو محبت میشه؟

تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان)

کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و

3.gif(بکی سلیمان اربعین صباحا)3.gifحضرت چهل روز گریه کرد و گوشه گرفت و تاج و تخت را ول کرد و رفت تو بیابان

3.gifو بلند میگفت:3.gifخدایا گنجشکی به خاطر اینکه عاشقش در دلش محبتی غیر از محبت معشوق دارد به او اعتنا نمی کند
حال من از تو چگونه انتظار محبت داشته باشم در حالی که خود تو می دانی هزاران محبت دیگر در دل من است3.gif

پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن

حالاااااااااااااااااااااااااا

آی آقا

آی خانم

جوان

چطور میگی خدا جون i love you در حالی که خودت می دونی غیر خدا چند میلیون محبت در دلت هست است؟؟

اگه می بینی که خیلی درها یه وقتایی بسته میشه

اگه یه وقتایی دیدی محبتت به خدا کم شده

بدون تقصیر خودته

دارم دلی و دارد هر گوشه اش هوایی

چون خرقه گدایان هر گوشه اش زجایی

خودشون گفتند دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

از خودت می پرسم دلی که بر خلاف میل معشوق واقعی(خدا )محبت یک معشوق مجازی(boy friendیاgirl friend )باشه  آیا باز هم باید منتظر محبت معشوق واقعی بود؟؟

فقط اینقدر بگم که خدا را با این عیار ها نباید سنجی

ای از اون روزی که خدا بگه:i dont love you(اخصئوا) برو گمشو


http://i31.tinypic.com/orpc91.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:23  توسط حامد   | 

حصار

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر  و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن  ها زیاد شد و از هم جدا شدند.

 

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:  «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر  کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

 

برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

 

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:  «در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

 

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:  «من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

 

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:  «نه، چیزی لازم ندارم.»

 

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار  نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

 

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:  «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

 

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر  کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

 

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

 

نجار گفت:  «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن  ها را بسازم.»

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:46  توسط حامد   | 

مرگ....



روز اول قبر..


چشم شیشه ای من


نفس های ممتد 



                      کفنی آمیخته با درد



شب اول قبر...


فصل سرد یک کابوس


خاموش شدن در خود


 

                            در دل تاریک گور



شب اول قبر ...


زیرخاک مرطوب


بغض یک مرد


                      شب پر از سکوت

ساعت ا ول قبر


رنج درونی من


روزهای بی رویا

                      ساعتی اندوهبار

شب اول قبر


بوی مرده ای در گور


نعش مرده ای بی سر

                              بوی خاطره ای بد بوی

هر لحظه کابوس...


هر ثانیه درد ...


ساعت تردید

                  تردید میان ماندن و رفتن . .....!!   

 

.من مردم.....


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:46  توسط حامد   | 

عشق مادری

اینو واسه خاطر تولو مادرم میزارم

 

تولدش مبارک

 

 

دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود:

 


جمع كردن اسباب بازي هايم...................1000تومان
تميز كردن اتاقم..................................1000 تومان
مرتب كردن تختخوابم..........................1000 تومان
نگهداري از برادر كوچكترم....................500 تومان
چيدن ميزغذا......................................1000تومان
كمك براي گردگيري خانه.......................500 تومان
جمع كل...........................................6000 تومان

 


مادر برگه را با دقت خواند، سپس زيرآن نوشت:

 


نه ماه نگهداري از تودر بدنم....................مجاني
نگهداري از تو بعد از تولد......................مجاني
خواندن لالايي براي تو...........................مجاني
غذا دادن به تو......................................مجاني
پرستاري ازتودرزمان بيماري..................مجاني
بردن و آوردن تو از مدرسه.....................مجاني

 

و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت:

 

تسویه شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:9  توسط حامد   |