|
بی مقدمه اومدم .............
ممنون که منو تحمل می کنین..... تقدیم به همه که وب نوشته منو می خونین... اين شعر را براي تو ميگويم
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم .. چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
روز دو گنجشک یکی آقا و یکی خانم در کنار هم زندگی می کردند و یه روز گنجشک آقا به گنجشک خانم از روی محبت گفت: گنجشک خانم در جواب گفت: خلاصه این بنده خدا هی ناز می کشید و می گفت و اون یکی هم می گفت:i dont love you- i hate you خلاصه گنجشک آقا گفت از چه گفت آهای خانم !!فکر نکن به ما رخ نشون نمیدی من گنجشک الکیی هستم ها!!! من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور تا این را گفت روایت میگه گفت والله این زنمه از امروز صبح هر چی بهش میگم جواب میده:i dont love you از حضرت خواست تا وساطت کنه و این را حل و فصل کنه حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرده خوبیه چرا بهش رخ نشون نمیدی؟؟ ؟از شما که پیغمبری می پرسم:یک دل و دو محبت میشه؟ تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان) کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن حالاااااااااااااااااااااااااا آی آقا آی خانم جوان چطور میگی خدا جون i love you در حالی که خودت می دونی غیر خدا چند میلیون محبت در دلت هست است؟؟ اگه می بینی که خیلی درها یه وقتایی بسته میشه اگه یه وقتایی دیدی محبتت به خدا کم شده بدون تقصیر خودته دارم دلی و دارد هر گوشه اش هوایی چون خرقه گدایان هر گوشه اش زجایی خودشون گفتند دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من از خودت می پرسم دلی که بر خلاف میل
معشوق واقعی(خدا )محبت یک معشوق مجازی(boy friendیاgirl friend )باشه آیا
باز هم باید منتظر محبت معشوق واقعی بود؟؟ فقط اینقدر بگم که خدا را با این عیار ها نباید سنجی ای از اون روزی که خدا بگه:i dont love you(اخصئوا) برو گمشو
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود،
زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر
و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن
ها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز
کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:
«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر
کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا
امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به
آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من
است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند
و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه
ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:
«در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و
برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر
بزرگ تر به نجار گفت:
«من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:
«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کار
نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:
«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر
کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر
بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش
گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان
او و برادرش باشد.
نجار گفت:
«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن
ها را بسازم.»
تولدش مبارک دخترك نزد مادرآمد و برگه اي به اوداد كه در آن چنين نوشته بود: و برگه را به دختر برگرداند.دختر برگه را خواند، كمي فكر كرد و زيرآن با مداد قرمز نوشت: تسویه شد
بازم یه شعر که من خیلی باهاش حال می کنم از فروغ می ذارم از پیش من برو که دل آزارم افسردم و چو شمع تبه گشتم
پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ، دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ، بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از ش نپرسیده بودم . پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟ - : ببخشید ، زیبایی شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش بگذرم . پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید . از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط پارمیدا مهم هست و نظر او . - : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم . پارمیدا با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید . - : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم . از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟ پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون . با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟ پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره . - : حالا میشه یه خواهش دیگه ازتون بکنم . پارمیدا : بفرمایید . - : میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما رو به مادرم نشون بدم . پارمیدا : من آماده ام . استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم . نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار آماده کنم . به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم . نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم . لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟ به خودم آمدم و گفتم : هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم . مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟ - : چرا . ولی ... ولی .... مادرم : ولی چی ؟ - : راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم . مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟ بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه . مادرم با چشمانی متحیر به من خیره شده بود : عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات . سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره . مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی . - : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب افتاده باشه . مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید : باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام . با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن . مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟ - : پارمیدا عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین دختر دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ، به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه . مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟ با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتون نشونش بدم ، پارمیدا الان اینجاست توی حیاط . مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من . - : آره . مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن . - : نه . مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو . مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو . با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم تو . پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت . با خنده ای آکنده از شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد . دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم . مادرم برگشت و به من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود . - : میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب میکنید . مادرم : اما تو ... - : اما چی ؟ مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟ برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم . -: یعنی چی ... مگه ممکنه ؟ پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره . -: آره پارمیدا راست میگه ، اون اینجاست کنار من . مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد . مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست . -: ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن . پارمیدا سلام کرد که مادرم فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها . مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم ، شما دروغ میگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ... ------ بیمارستان روانی ... بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت . بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده . مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟ نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با عجله خودشونو به دکتر رسوندند . مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده . دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط در ذهن پسرتون زندگی میکنه . دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد . بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند . -------- در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست . -: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم . پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن . بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود . پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت : من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ، و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه -: ممنون پارمیدا .... پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این بیشتر . -------- بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ، روی صندلی هیچ کس نشسته بود . - - - - - - - - - - - خب این هم از سومین و آخرین قسمت از داستان ذهن زیبا .
خوشبختانه پارمیدا بدون اینکه مادرم متوجه شود از خونه خارج شد . بعد از اون روز تمام فکر و ذهنم شده بود پارمیدا ، دو سه بار دیگه اونو در خیابون دیدم و سلام و احوالپرسیه گرمی باهاش کردم . پارمیدا بدجوری دل منو با عشوه گریها و نگاه های اغواگرش برده بود ، دوست داشتم هر روز اونو ببینم و برای حتی چند ثانیه هم که شده باهاش صحبت کنم . پارمیدا اولین دختری بود که به من لبخند زده بود ، دستمو توی دستهاش جا داده بود و برای دردام همدردی کرده بود ، پارمیدا جای ویژه ای در قلبم برای خودش باز کرده بود ، ولی من متعجب بودم که چرا دختری به زیبایی پارمیدا ، باید با من چنان رفتار خوبی داشته باشد . مگه من چی داشتم به جز ذهنی قدرتمند در حل مسایل ریاضی و فیزیک . بهزاد : گقتی اسمه دختره چیه ؟ - : پارمیدا ، یعنی این اسم رو من روش گذاشتم . بهزاد با تعجب : یعنی چی ؟ مگه خودش اسم نداشت ؟ - : نمیدونم ، خودش ازم خواست براش اسم انتخاب کنم . بهزاد : چه جالب تا حالا اینجوریشو ندیده بودم . - : من هم همین طور ........ بهزاد : خب چه شکلیها هست ... خوشگل یا نه ؟ - : آره ، خیلی خوشگله . بهزاد : از اون تیریپ لاواست یا فاکها ؟ - : تیریپه لاوه لاو .... بهزاد : پس این طور که تو میگی باید به عقل دختره شک کرد ! با تعجب گفتم : برای چی ؟ بهزاد : برای اینکه بین این همه پسر خوش تیپ و خر پول ، اومده به تو عتیقه گیر داده که چی ؟ باور کن خر ماده رو با لاچینکو بزنی جواب سلامتم نمیده ، دیگه چه برسه باهات طرح رفاقت بریزه . - : لابد چیزهایی درون من دیده که جذبم شده . بهزاد قهقه ای سر داد و گفت : پسر تو خیلی باحالی ، آخه تو چه جاذبه ای میتونی برای دخترها داشته باشی ، این وجود من که سر تا پا جاذبه است . از این همه غرور عصبانی شده بودم . اگر یک اشکال میشد در بهزاد پیدا کرد ، همین غرور بیش از حدش بود ، البته اون حق داشت مغرور باشد ، خوش تیپ بود ، بهترین لباسها رو میپوشید و سوار بهترین ماشینها میشد و بیشترین خاطرخواه رو در دانشگاه داشت . - : میدونی بهزاد ، احساس میکنم به پارمیدا وابسته شدم ، احساس میکنم باید هر روز ببینمش و صدای قشنگشو بشنوم ، دوست دارم یکسره کنارش باشم و به خنده های مستانه ش نگاه کنم و ... بهزاد : خب یکدفه بگو عاشقش شدم و خلاص ... - : نمیدونم ، شاید هم عاشقش شده باشم . بهزاد ، پارمیدا زیباترین دختریست که میتونه وجود داشته باشه . بهزاد : پس با این اوصاف واجب شد که من ببینمش ، تا نظر کارشناسیمو در موردش اعلام کنم . - : آره ، حتما باید ببینیش ، من امروز باهاش در یکی از کافی شاپها قرار دارم ، میتونی بیای و از دور تماشاش کنی . بعد از ظهر از راه رسید .بهزاد منو به کافی شاپی که با پارمیدا قرار داشتم رسوند و خودش بیرون واستاد تا از پشت شیشه پارمیدا رو تماشا کند . ۵ دقیقه بعد پارمیدا وارد کافی شاپ شد و یکراست به طرف من اومد ، بلند شدم و سلام کردم و با او دست دادم . هر دو نشستیم . پارمیدا از همیشه زیباتر شده بود ، آرایش ملایمی کرده بود و شال صورتی به سر انداخته بود و به ناخنهایش لاک صورتی زده بود . پیشخدمت جلو آمد و ازمون پرسید چی میل دارید ؟ به پارمیدا اشاره کردم و گفتم : چی میخوری ؟ پارمیدا : الآن چیزی میل ندارم . - :واسه چی ؟ پارمیدا : نمیدونم ، چیزی نخورم بهتره . پیشخدمت : ببخشید شما دارید با کی حرف میزنید ؟ با عصبانیت نگاهی بهش کردم و گفتم : به شما هیچ ربطی نداره ! پیشخدمت : ولی کسی ... به میان حرفش آمدم و گفتم : شما به جای فضولی بهتر به کارتون برسید ، لطفا برای این میز یه شیر قهوه بیارید . پیشخدمت از ما دور شد . پارمیدا : چه آدم فضولی بود ، آخه به تو چه ربطی داره که شما داری با کی حرف میزنی ؟ - : شما نمیخواد زیاد ناراحت بشید ، راستی این جوک جدید رو شنیدید ؟ پارمیدا با هیجان : کدوم جوک ؟ - : یك بابایی یه ماهی رو تو پاكت دستش گرفته بوده ، رفیقش میبیندش ، میگه : جریان این ماهیه چیه؟ میگه: دارم برای شام میبرمش خونه ، ماهیه میگه : مرسی من شام خوردم ، منو ببر سینما! جوکم که تمام شد ، کل فضا با صدای خنده های زیبای پارمیدا پر شد ، چقدر دوست داشتم همیشه اون رو در حال خندیدن ببینم ، با هر خنده او جان تازه ای در کالبد من دمیده میشد و روحم رو به هیجان وا میداشت . بعد از اینکه شیر قهوه سفارشیمو خوردم ، هر دو بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم ، پارمیدا از من خداحافظی کرد و رفت ، من هم حساب کافی شاپ رو پرداخت کردم و بیرون آمدم و پیش بهزاد رفتم که مشغول صحبت با دختری سبزه رو و بانمک بود . همینکه بهزاد منو دید با دختر خداحافظی کرد و پیش من اومد . - : پارمیدا رو دیدی ؟ بهزاد : نه بابا هر چی صبر کردم دیدم نیومد ، بعدش از روی بیکاری چکش همین دختر رو که دیدی زدم تا تو بیای بیرون . با تعجب گفتم : مگه میشه ، پارمیدا بیش از یک ربع روبروی من نشسته بود و با من حرف میزد . بهزاد : راست میگی ، پس چرا من ندیدم . با حرص گفتم : چون حواس شما همیشه جاهای دیگه ست . بهزاد من رو به خونه رسوند . از او خداحافظی کردم و از ماشینش پیاده شدم و رفت . کلید رو از جیبم بیرون آوردم و خواستم داخل قفل بکنم که صدای پارمیدا من رو متوجه خودش کرد . سرم رو برگردوندم و دیدم پشت سرم ایستاده است و لبخندی زیباتر از همه لبخندهای دنیا بر لب دارد . - - - - - - - - - - - خب این هم از قسمت دوم داستان ذهن زیبا . قسمت سوم وپایانی این داستان رو در پست بعدی خواهید خواند حضرت علی (ع) میفرمایند : آداب و رسوم خویش را به فرزندانتان تحمیل نکنید ، زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند .
|
About![]()
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت Archivesآذر 1388آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 Links
وبلاگ دختران بجنوردي |